وبلاگ ابوذر نصري

وبلاگ شخصي ابوذر نصري

به زودی برمی‌گردیم!
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦  

با سلام و کلی عرض معذرت‌خواهی! به علت پایین بودن سایت، به امید خدا به زودی سایت خیلی سبز بر می‌گردد البته خیلی بهتر از گذشته.

تا آن موقع میعادگاه ما! وبلاگ‌های خیلی سبز http://kheiliii.persianblog.ir و ابوذر نصری http://aboozarnasri.persianblog.ir.


 
بازگشت!!!
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۸  

آدم با خودش فکر میکنه که اگه این یک کار رو بکنه دیگه تمومه، زندگی و افکارش روی روال می‌افته و غم و ‌غصه‌ای نخواهد داشت. اما همین طور که پیش میری و اتفاقاً همه‌ی کارها را انجام میدی باز هم حس می‌کنی که انگار چیزی قرار نیست روی روال بیفته.

زندگی ما هم این‌طوری شده. هی میگیم این پیچ رو اگر رد کنیم میریم به کارهای مورد علاقمون می‌رسیم! میریم چیزهایی که دوست داریم رو می‌خونیم و می‌نویسیم ... اما اون پیچ که سهله، 100 تا پیچ دیگه رو هم رد می‌کنیم و ....... هنوزم که هنوزه داریم پیچ رد می‌کنیم. الان البته برای چند دقیقه زدیم بغل، نمی‌دونم شایدم بقل! آره، این بود که به‌خاطر تعدّد پیچ‌ها خیلی وقت بود که نه تنها نتونسته بودیم وبلاگمان را up کنیم حتی نتونستیم سرمان را بخارانیم، نمی‌دونم شاید هم بخوارانیم!

البته از اون جایی‌که آرزو بر جوانان عیب نیست می‌خواهیم از همه‌ی گناهان کرده و نکردمون توبه، و زندگی جدیدی را شروع، و این خبر را از طریق این وبلاگ اعلام کنیم!


کلمات کلیدی:
 
پله پله تا ملاقات خدا
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳  

دوستان خوب و مهربان
سلام
امروز سیزدهم خرداد است و بنده فردا می‌روم حج عمره! خواستم بگویم علتِ سوت و کور بودن سایت را در این مدت بدانید و دیگر این که از ته دلم آن جا برایتان دعا می‌کنم تا خدا هر چی براتون درنظر گرفته، همون اتفاق بیفته!!! (چشم بسته غیب گفتم) نه جدی!
از خدا می‌خوام که هر کس نه تنها به هر چیزی که لایقشه برسه بلکه یه کم بیش‌‌تر!
یعنی مثلاً اگه قراره قبول نشه یه دفعه پزشکی تهران یا برق شریف دربیاد! خوبه این‌طوری؟!
حالا گیر ندین. الان واقعاً نمی‌دونم اونجا از خدا براتون چی می‌خوام، باید برم تو حسش، خودش درست می‌شه! خداحافظ تا وقتی برگردم!!!
سلام همتون رو به خدا می‌رسونم!

 


 
بدو بدو نمایشگاهه آقا!
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٧  

خونه دار و بچه‌دار زنبیلُ بردار و بیار!

نمایشگاه کتاب تهران، با شرکت افتخاری کتاب خیلی سبز!

سالن کمک آموزشی، رواق شرقی، راهروی 16، غرفه ٢٩

غرفه خیلی سبز

شرکت شما در این مراسم باعث تسلی خاطر همه‌ی بچه‌های کتاب خیلی سبز خواهد شد! سرویس ایاب و ذهاب نیز توسط شهرداری تهران فراهم شده است!

ضمناً عرضه‌ی کتاب در این نمایشگاه با تخفیف بسیار زیادی همراه خواهد بود. پول زیادی همراه خودتان نیاورید!!


 
اطلاع رسانی
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۸  

دوستان دوباره سلام.

پوزش ما رو بخاطر مشکلات فنی پیش اومده برای سایت کتاب خیلی سبز، بپذیرید.

مشکلات سایت به طور کامل برطرف شده! و با مطالب جدید در خدمت شماییم.

به ما سر بزنید!


کلمات کلیدی: کتاب خیلی سبز
 
سایت خراب است!
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٥  

دوستان عزیز

بدلیل پاره ای از مشکلات فنی ، سایت کتاب خیلی سبز تا اطلاع ثانوی با مشکل مواجه است.

تا زمان برطرف شدن مشکلات، از طریق این وبلاگ و وبلاگ کتاب خیلی سبز ما را همراهی کنید.


کلمات کلیدی: کتاب خیلی سبز
 
یه خبر خیلی خیلی داغ!!
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۸  

سایت جدید کتاب خیلی خیلی سبز در تاریخ ٢٨/١٢/٨٧ اومد بالا!

به http://kheiliii.com سر بزنین.


 
سال نو مبارک
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٧  

آقای برادر حافظ یه شعری داره معروف، که میگه:
زکوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

که همه بلدن و برای هم، توی TV و ... میخونن و کارت‌پستال می‌نویسن و ...
همین طور که میریم پایین‌تر (البته توی غزل) یک جایی هست که میگه:

جدا شد جان شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

که این بیت اخیر یعنی «عیدت ناراحت!» یعنی با اومدن نوروز ما مثل یک شمع سوختیم و عمرمون و جانمون ازمون جدا شد! چه غم‌انگیز!

چند روز پیش به مناسبتی رفتم پیش یک آقای دکتری که از روی آیدیش فهمیدم که متولد 1318 است. از من پرسید که چند سالمه. گفتم 29 سال! کلی ناراحت شد و رفت تو خودش. آهی کشید و گفت ای کاش منم 29 سالم بود!

خلاصه کلام اینکه آقا 29 سال بسه. من دیگه نمیخوام عمرم بیش‌تر بشه. ناراحت میشم! من دوست ندارم بمیرم. می‌خواهم زنده بمانم!

همین، همین‌جا دیگه این نوشته تموم شد. بدون یک پایان درست و حسابی و معنادار. یکی از کارهایی که دوست دارم تو سال 88 زیاد انجامش بدم اینه که لزومی نداره همه‌چی کامل و معنادار باشه. بگذار امسال راحت‌تر زندگی کنم! بگذار امسال راحت‌تر زنده بمانم!
رها از تکلف و خجالت؛ نترسم از اینکه کسی بداند که من از مرگ می‌ترسم! نترسم کسی بفهمد که ضعف‌هایم و گناهانم چیست. نترسم کسی بخواند داستان‌های نیمه‌تمام و بی‌معنایم را. نترسم از متفاوت نبودن.
بگذار امسال بدون ترس زنده‌ بمانم. بگذار من هم امسال را برای خودم نامگذاری کنم: سال بدون ترس ذهنی.

نترس، حتی اگه قبول نشدی